پشت این نقاب خنده
پشت این نگاه شاد
چهره­ی خموش مرد دیگریست
!

مرد دیگری که سال­هایِ سال
در سکوت و انزوای محض
بی­امیدِ بی­امیدِ بی­امید، زیسته

مرد دیگری که پشت این نقاب خنده
هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گریسته

مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد
مرد دیگری که روی شانه­های خسته­اش
کوهی از شکنجه­های نارواست

مرد دیگری که دیدگان او
قصه­گوی غصه­های بی­صداست

پشت این نقاب خنده
بانگ تازیانه می­رسد به گوش
-صبر
!

صبر
!
صبر
!
صبر
!

وز شیارهای سرخ
خونِ تازه می­چکد همیشه
روی گونه­های این تکیده­ی خموش

مرد دیگری نشسته
پشت این نقاب خنده
با نگاه غوطه­ور میان اشک
با دل فشرده در میان مشت
خنجری نشسته در میان سینه
خنجری نشسته در میان پشت

کاش می­شد این نگاه غوطه­ور میان اشک را
بر جهان دیگری نثار کرد

کاش می­شد این دل فشرده بی­بهاتر از تمام سکه­های قلب را
زیر آسمان دیگری قمار کرد

کاش می­شد از میان این ستارگان کور
سوی کهکشان دیگری فرار کرد

با که گویم که درد دیگری­ست
از مصاف خود گریختن
اینهمه شرنگ گونه­گونه را
مثل آب خوش به کام خویش ریختن؟

ای کرانه­های جاودانه ناپدید
این شکسته­ی صبور را
در کجا پناه می­دهید؟

ای شما که دل به گفته­های من سپرده­اید
مرد دیگری­ست
این که با شما به گفت­و­گوست
مرد دیگری که شعرهای من
بازتاب ناله­های نارسای اوست!


 

نوشته شده توسط نی نی ناز در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 11:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت