رهایم کردی و رهایت نکردم!


گفتم حرف ِ دل یکی ستّ


هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،


کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری


منتظرت خواهم ماند!


چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم


و چهره ی تو را دیدم!


گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم


و صدای تو را شنیدم!


دلم روشن بود که یک روز،


از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!


حالا هم،


از دیدن ِ ا

ین دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!


فقط کمی نگران می شوم!


می ترسم روزی در آینه،


تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند


و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!


تنها از همین می ترسم ...


 

نوشته شده توسط نی نی ناز در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 12:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت