دوست دارم خموش تو باشم
در غيبتي كه دور مي شنوي
صدايم را
اما به لمس ات در نمي آيم ...

چشمانت در پرواز,
و مهربوسه اي بر لبانت
اشباح از روح مني
درتكاملش صعود مي كني
شكلي ديگر مي گيري
مثل يك پروانه ي رويايي,
يك كلمه سودايي ...

دوست دارم خموش تو باشم
هرچند
سوگواريت, آن دور, به پروانه
ناله ي كبوتري بخشد ...

مرا مي شنوي
صدايم نزديك ات نيست ...

بگذار! بيايم و خموش سكوت ات بمانم
ودرخموشي بگويم
كه نور چراغ
وسادگي حلقه دارد ...
تو چون شب
خموش و برج مانند ي
و ستاره سكوتت را مي پذيرد
بي تزوير , دور .

دوست دارم خموش تو باشم

درغيبت ات , چو مرگ ات
دوربمانم , پراز اندوه ...

شادم , شادم كه حقيقت ندارد
اما
يك كلمه
يك لبخند
ميتواند كافي باشد ...


 

نوشته شده توسط نی نی ناز در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 12:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت