درباره وبلاگ

دوستي آن است كه بلبل با رخ گل مي كند
صد جفا از خار مي بيند باز تحمل مي كند
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
چیزی شبیه دریا
چیزی شبیه آتش
شبیه چشمان تو
وقتی آهسته از لای سکوتی سبز نگاهم می کنی
واژه ای
کبوتری
دریایی
و یا شاید ستاره ی کوچک سبزی
درون من زاده می شود
واژه ای که احتمالا تمام پاییز تو را بابا صدا می کند
واژه ای ساده و آسوده
که پیله ی پروانگی اش را مو به مو برایت تعریف می کند
حالا بیا به دوشنبه ی من
کنار پنجره ای از اضطراب باران و خیابان
و زمستانی از کودک و کبوتر و برف
که نمی داند تکلیف این همه آدم برفی که در حوالی خوابش پرسه می زنند چیست
یاد آن جمعه ی خلوت از جنس بوسه افتادم
همان جمعه
که آوازی سپید از آسمان بارید
می ترسم ، ستاره ی سبز من
از آدم برفی های عریان
که به نگاه معطر ما
حسودی می کنند
از سایه های بی پروا
حتی از پررنگی چای
و بی رنگی برف و ترانه
صدای گریه ی جوجه ای می آید
که رؤیای سه شنبه را
روی برف ها پیدا نمی کند
ساعتم قارقار می کند
کلاغ روی آنتن خانه ی همسایه
تیک تاک سر می دهد
می ترسم
دیگر نگو چرا
شاید از نبودن کسی مثل تو
شاید از بودن تو
در آخرین دقیقه ی
علاقه و اقاقی
شاید از واژه ای که درونم زاده شده
می ترسم
با آن که می دانم
قد همان صبح جمعه ی آخر دی ماه
دوستم داری ...
نوشته شده توسط نی نی ناز در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 12:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نام من عشق است آیا میشناسیدم؟
زخمی ام زخمی سراپا میشناسیدم؟
با شما طی کرده ام راه درازی را
خسته هستم خسته آیا میشناسیدم؟
راه شش صد ساله از دفتر حافظ
تا غزل های شما آیا میشناسیدم
این زمانم گر چه ابره تیره پوشیده است
من همان خورشیدم آیا میشناسیدم؟
پای رهوارش شکسته سنگ دهر
اینک این اافتاده از پا را میشناسیدم؟
میشناسد چشم هایم چهرهاتان را
همچنانی که شما ها میشناسیدم
این چنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا میشناسیدم؟
من همان دریا یتان ای رهروان عشق
رودهای روح دریا میشناسیدم
اصل من بودم بهانه بود فرعی بود
عشق قیس و حسن لیلا میشناسدم
در کفه فرهاد تیغه من نهادم من
من بریدم بیستون را میشناسیدم؟
مسخ کرده چهره ام را گر چه در این ایام
با همین دیدار حتی میشناسیدم
من همانم آشنای سالهای دور
رفته ام از یادتان یا میشناسیدم؟
نوشته شده توسط نی نی ناز در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 1:13 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هم،
از دیدن ِ ا
ین دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
فقط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم ...
نوشته شده توسط نی نی ناز در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 12:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت