تبليغاتX
دوست آن است که یار باشد نه خار

ترانه اي براي تو

گفته بودند : بشکن !

اما اعتنايي نکرده بودم ....

لرزش صدايت ، گلايه هايت ، حرفهاي نگفته ات ...

تکانم داد !

گفتم : ديگر رفيق نيست !

اما اينبار حرفه دلم بـا حرفه زبانم يکي نبود !

به خاطره تــــو !

به حرمت تمام روزها و شب هاي يادگاريمان ، به حرمت واژه رفيق ، به حرمت حرفهايت .....!

گفتي : بشکن !

بـاشد رفـيـق !

اين بار غــرورم را بـا تمام غــرور خودم ،  خــرد مي کنم ..

و مي گويم مــن مغــرورتــريـن ،  ســربــزيــرتــريــن پسر شهـرم !!!

 
**دوستت دارم با صداي اهسته**


 براي تو  مي گويم

اين ترانه رو برات ميخونم

اين ترانه رو بگير بازش كن 

مثل معشوقه هاي قديم

دستهاي منو نوازش كن

اين ترانه شروع يه حسه

مثل يه جعبه ي شگفت انگيز

تو از اون تو يه عشق پيدا كن 

يا يه حسه دروغيه نا چيز

اين ترانه سه بعد داره سه حرف

تو كدومو ميخواي بگو كي بود     

كي ميخوست كه عاشقت باشه؟

اون فقط يه جسم خاكي بود

اين ترانه سه ضلع داره سه حرف

ما ميتونيم دو ضلع اون باشيم

مامي تونيم در کنار هم باشيم

ما  مي تونيم   عاشق هم با شيم

اي كه دستات سهمه دستامه

نميخوام مال كسي باشه

**عشق تو تمام تار و پودم     عشق تو زندگي وجودم**

من نميخوام كه بعد اين احساس

عشقمون مثلثي باشه

منو پشت مثلثا گم كن

واسه اينكه تو خاطرتم باشي

اين ترانه رو تجسم كن

واسه اينکه تو مال من باشي

 

 


 

نوشته شده توسط نی نی ناز در جمعه بیست و دوم دی 1385 ساعت 1:49 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


گل همیشه عاشق

شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان اتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم انزمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

و من بی تاب و خشکیده تنم در اتشی می سوخت

ز ره امد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز انچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود

نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل ارد

از آن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم برای دلبرش اندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده

که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به اسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد

پس از چندی هوا چون کوره اتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لبهایی که تاول داشت گفت اما چه باید کرد

در این صحرا که ابی نیست به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست

خودش هم تشنه بود اما نمی فهمید حالش را

چنان می رفت و من در دست او بودم

و حالا من تمام هست او بودم

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه روی زانوهای خود خم شد

دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد

کمی اندیشه کرد انگه مرا در گوشه ای از ان بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما آه صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد

زمین و اسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هر جا بود با غم روبه رو می کرد

به جای اب خونش را به من می داد

و بر لبهای او فریاد

بمان ای گل که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل و من ماندم

نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد


 

نوشته شده توسط نی نی ناز در سه شنبه دوازدهم دی 1385 ساعت 12:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت