درباره وبلاگ

دوستي آن است كه بلبل با رخ گل مي كند
صد جفا از خار مي بيند باز تحمل مي كند
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
«وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني»![]()
«زندگی یعنی عشق؛تمام چیزهای که من فهمیدم،به این خاطر فهمیدم که عشق می ورزم.
هر چیزی که هست،هر چیزی که وجود داره به این دلیل است که عشق می ورزم هر چیزی به تنهایی واحد است.»![]()
«فقط عشق انسانیت را رشد می دهد به این خاطر که عشق زندگانی را به وجود می آورد و تنها صورت از انرژی است که همیشه باقی می ماند.»![]()
«ما فقط با دوست داشتن می توانیم عشق را بیاموزیم»![]()
«عشق والاترین هدیه خداوند است،ما باید هنر عشق ورزیدن را بیاموزیم.
عشق یعنی انگیزه برای بودن و ادامه دادن و شاکر بودن.
عاشق بودن مسؤولیت عظیمی است که که از جانب خداوند بر دوش ما گذاشته شده است.»![]()
«با زمان عشق از یاد می رود و با عشق زمان…»![]()
«کسی که عشق خود را ابراز نکند،عاشق نیست…»![]()
«عشق اجباری می میرد ،جوهر عشق آزادی است،عشق قابل مقایسه با اطاعت ،حسادت و ترس نیست»![]()
نوشته شده توسط نی نی ناز در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 ساعت 0:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده است .
از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود.
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت بر نگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار ما مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فقان یک قناری درقفس
از غم یک مرد در زنجیر- حتی قاتل برادر-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
و ندر این ایام زهرم در پیاله
زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان می کنند
صحبت از پژ مردن یک برگ نیست
فرض کن: مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمانی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفت و گو از مرگ انسانیت است
نوشته شده توسط نی نی ناز در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 ساعت 1:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
حالمان بد نیست غم کم میخوریم
کم که نه هر روز کم کم میخوریم
آب ميخواهم سرابم ميدهند
عشق می ورزم عذابم ميدهند
خنجری بر قلب بيمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
از غم نامردمی پشتم شکست
دشنه نامرد بر قلبم نشست
عشق آمد و تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه انديشه ام
عشق اگر اين است مرتد ميشوم
خوب اگر اين است من بد ميشوم
بعد از اين با بی کسی خو ميکنم
هر چه در دل داشتم رو ميکنم
نيستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
هيچکس چشمی برايم تر نکرد
هيچکس يک روز با ما سر نکرد
هيچکس اشکی برای ما نريخت
هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزيست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنی است
حافظ ديوانه فالم رو گرفت
يک غزل آمد که حالم رو گرفت
ما زياران چشم ياری داشتيم
خود غلط بو آنچه می پنداشتيم
نوشته شده توسط نی نی ناز در شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 11:37 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
دلم برات تنگ شده خیلی وقته لحظه دوری ازتو خیلی سخته
نمی دونی چه تلخه بی تو بودن چه معنی داره بی تو شعر سرودن
دلتنگی هام فراون دل دیگه بی تو داغون دنیابا اون بزرگیهاش بی تو برام یه زندون
هوای چشمام بارون
هیچکس جزتو ندارم که سر رو شونش بزارم باز مثل ابرای بهار باسش یه دنیا ببارم
به سرهوای تودارم اینجوری داغونم نکن من که اسیر عشقتم بیا و زندونم نکن
زندگی بی تو مشکل خودت اینو خوب میدونی بیا و این آخر عمر بگو همین جا میمونی
نوشته شده توسط نی نی ناز در شنبه چهارم آذر 1385 ساعت 11:31 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت